1 دی ۱۴۰۱
سارا
بگذارید همه عرهایم را برای شروع این 1 همین اول کاری بزنم... منستمنتبمنستبمنتسمبنتمبتیمبتمستمنتسمتمب...
این جا بود که من دیدم ها پورش هم میتونه کیوت باشه. این که صبح بعد اولین رابطهشون این طور مثل غریبههای قهرکرده هر کدوم یه گوشه تخت نشستن و پورش خودشو پیچیده لای پتو به نظرم بهترین پایانبندی برای اون رابطه تنها از سر میل و هوس بود. و حتا به نظرم خیلی خوب اولین یک نفر رو نشون داد؛ اصولن در رمانها و اینا این طوریه که اولین آدمها رویایی و عالیه و احساس رنگینکمانی جلوی چشمشون رو میپوشونه. طبق تجربه زیستهم فکر میکنم اولین بار همراه با استرس شدید و دودلی و بیفکریه، مخصوصن اگه هنوز ندونی طرفت همونه که باید باشه یا نه. و مجموع اینها میتونه بعدش احساس خیلی خیلی بدی رو در درون آدم به جا بذاره. دیالوگها هم به خوبی کنار هم چیده شدن، اگه من بودم احتمالن چیزی شبیه به همینی که الآن هست مینوشتم.
من عاشق این ددیکیتد بودن بازیگرام بای دِ وِی! واقعن لخت میشن، میتونن بدن بدلها بازی کنن ولی خودشون داوطلب میشن از صخره بپرن پایین، کاملن آمادهان خودشونو وقف ساخت هر چه بهتر سریالشون کنن. خودشون دنبالشن و وقتی این رو میفهمم بهم احساس خوب و رضایتبخشی میده که قدردانشون باشم و زحمات عوامل برای تهیه این سریال رو ببینم.
بعد این صحنه به یک ضعفی برخوردم. اصلن یادم رفته بود همچین چیزی وجود داشته و به نظرم این یعنی ضعف، چرا یه چیزی باید یه جایی نشون داده بشه ولی بعد رو هوا بمونه و اصلن بهش پرداخته نشه، بسط داده نشه و ما نفهمیم چرا و چهگونه. البته امکان بسط دادنش تو فصل دو هست با توجه به اتفاقایی که بعدتر هم میوفته؛ پایان سریال برام شبیه آخر فصل چهار "فرار از زندان" هست، هم میتونی به این پایان راضی باشی و بگی خب تموم شد و هم در عین حال یه سری چیزا گفته شده که به نظرت با منطق نشوندادهشده جور درنمیاد و باید ادامهای برای توضیحش باشه. یکی از اون چیزا این جا اتفاق افتاده، کیم اومده تو اتاق پدرش و یه کشوی مخفی پیدا کرده که یه دفترچه توشه، ما دیگه نمیفهمیم این چی بود و چه ربطی به قضایا داشت.
هیچ کس تنکون/تنخون رو جدی نمیگیره و برای همه پسر ارشد بیچاره خاندان اصیله که ضربه روحی خورده و دچار تروما شده و باید به حال خودش بذاریمش. ولی در مواقع حساس اتفاقن همین آدمه که از همه عاقلانهتر و هوشیارانهتر رفتار میکنه و نشون میده که درواقع، اتفاقن حواسش به همه چیز هست و دورادور برادراش و بادیگارداش رو ساپورت میکنه. یه بار پیت به پورش گفت شاید تنکون/تنخون خودش رو زده به دیوونگی، بعید نیست. برای این که بین این سه برادر هیچ کدوم نمیخوان جانشین پدرشون بشن، کیم کلن خودش رو جدا کرد و عذر از همه کوچیکتر بودن رو داره و تنکون/تنخون تصمیم گرفت خودشو به قاتی داشتن بزنه و از زیر بار مسئولیت فرار کنه. و خواهیم دید که کین هم این رو نمیخواسته، مجبور شده، برای پدرش و برای خانوادهش که این مسئولیت رو قبول کنه هر چند که چه قدر براش سخت و فشارآوره. حالا مثلن این جا مکالمهای که تنکون/تنخون با کیم داره اصلن به نظر نمیاد از سمت یکی که خلوضعه شکل گرفته باشه. اینا همه به نظرم نکات ریز و در عین حال آشکاریان و چه قدر قشنگ کنار هم چیده شدن و یه پازل رو برای مخاطب ترسیم کردن.
در نهایت تو این قسمت علائمی رو کنار هم میبینیم که نشون میده کین و پورش 1 1 ایچآدر! و بعد، یه قسمت سافت و جداشده از محیط اصلی داستان هست که در یک موقعیتی این دو نفر با هم تنها میشن تا همدیگه رو بهتر و عمیقتر درک کنن. باقی حرفام رو وصل قسمت ششم میکنم و اون جا ادامه میدم. :)

برچسب:
نویسنده: مینا مرادی